ذوق می‌کنم و می‌خندم

مجبور می‌شوم که از مجلس خارج شوم، همان دور و اطراف پسر بچه ای شیرین که نگاهی جدی دارد

از من می‌پرسد: “نماز خونه کجاست؟”
برمی‌گردم و لبخندی بهش می‌زنم و می‌گویم: “اون طرف پشت اون ساختمون‌ها”

می‌گوید: “دوره؟”
پاسخ می‌دهم: “آره تنها نمی‌تونی بری”

می‌رود و باز برمی‌گردد و می‌گوید: “می‌تونی من رو ببری اونجا”
با خنده می‌گویم: “بیا بریم”

اسمش را می‌پرسم، می‌گوید: “محمد”

بیشتر که می‌رویم، می‌گوید: “چقدر دوره، نرسیدیم؟”
می‌گویم: “نه گفتم که دوره”

بیشتر می‌رویم که انگار ته دلش برای برگشتش نگران می‌شود و می‌گوید: “میشه وایسی باهم برگردیم؟”
می‌گویم: “آره مگه نگفتی عموت اونجاست؟”
می‌گوید: “مطمئن نیستم!”
ذوق می‌کنم و می‌خندم …

درب مسجد می‌رسیم که می‌خواهد وارد مسجد بشود، با زحمت کفشش را در می‌آورد با سرعت به سمت داخل می‌رود و مقداری که نرفته برمی‌گردد می‌پرسد: “هستی؟”
خنده ام می‌گیرد و می‌گویم: “آره زود ببین بیا”

زود تر از آن که فکر کنم برمی‌گردد، انگار نگران رفتنم شده باشد، می‌گوید: “نبود”
می‌گویم: “خب بیا بریم”

کفشش را که می‌خواهد بپوشد، به پایش نمی‌رود، می‌گویم: “خب بندش رو باز کن”
می‌گوید: “بلد نیستم بعدش ببندم که”

می‌خندم و می‌گویم “بیا برات می‌بندم”

می‌پرسم: “چند سالته؟”
می‌گوید: ” نه سال” کمی‌مکث می‌کند و می‌پرسد: “تو چندسالته؟”
می‌گویم: “یه خرده بیشتر از بیست سال”
می‌گوید: “چقدر بیشتر؟”
می‌گویم: “یه خرده”
می‌گوید: “یعنی بیست ویک؟”
می‌گویم: “یه خرده بیشتر”

همین طور می‌رود تا می‌گوید: “بیست و چهار؟”
می‌گویم: “آره”

خیلی تعجب می‌کند و می‌گوید: “اَ اَ اَ ..”
ذوق می‌کنم و می‌خندم


یک ستارهدو ستارهسه ستارهچهار ستارهپنج ستاره (امتیازی داده نشده)
Loading...

بازتاب

بازتاب URL برای این نوشته:
http://www.khanetab.ir/wp-trackback.php?p=742

دیدگاه

خیلی قشنگ بود
من یکی که لذت بردم رفیق

[پاسخ]

محمدحمزه قدیری نژادیان پاسخ در تاريخ مرداد ۲۷ام, ۱۳۹۱ ۱۲:۰۷ ق.ظ:

لطف داری
ارادت

[پاسخ]

سلام اخوی
خیلی زیبا بود
از هنرت تشکر میکنم و برات آرزوی موفقیت دارم
یا حق

[پاسخ]

قدیری پاسخ در تاريخ دی ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۵ ق.ظ:

سلام
قربانت

[پاسخ]

ارسال دیدگاه