آن شبِ مهتابی

اصلاً حالم خوش نیست، یعنی می‌خواهم مثل آتشفشانی فوران کنم و نعره و فریاد بزنم، اصلاً دوست دارم آنقدر سرم را به دیوار بکوبم که چیزی ازش باقی نماند. سینه ام تنگ است و قلبم سخت درونش را به بیرون می‌فرستد. چشم‌هایم کم سو شده اند و تقریباً همه چیز سیاه شده است برایم.

آنشب بعد از نماز مسجد خودم را به گوشه ای می‌کشانم و بدون اینکه بخواهم با کسی حرفی زده باشم، قرآنی باز می‌کنم و عقده‌هایم را می‌گشایم. چقدر صفحاتش نور دارد و چقدر دلم محتاج اوست. حالا از خواندنش آرام تر شده ام.
ناگهان خودم را در مسجد خالی از جمعیتی می‌بینم که همگی راه منزلشان را گرفتند و رفتند و دست‌های مشت رمضان شانه‌هایم را لمس می‌کند و می‌گوید: “بازهم آخر شدی جوون”
تا بخودم می‌آیم و دور و برم را نگاه می‌کنم مَشتی به سمت چراغ‌های مسجد می‌رود و آن‌ها را شروع به خاموش کردن می‌کند. از همه ی تاریکی به بیرون پناه می‌برم. هنوز هم اضطراب آن خبر را دارم، یعنی اصلاً نمی‌خواهد رهایم کند.
راه خانه را در پیش می‌گیرم، در راه نه به کسی نگاه می‌کنم و نه به کسی سلام ولی هرازگاهی سلامی‌به سویم پرتاب می‌شود که می‌فهمم از کنار آشنایی رد شدم. دارم فکر می‌کنم یعنی چه می‌شود، اصلاً مگر ممکن است؟ که ناگهان کسی از آنطرف خیابان صدایم می‌کند نمی‌فهمم چطور خودم را مقابلش می‌رسانم، حسین آقا پدر اِسی تیزی است البته دیگر کسی به این اسم نمی‌شناسدش، همه در خاطرشان شهید اسماعیل مقدم فر نقش بسته است. حسین آقا لبخندی می‌زند و معصومانه می‌گوید:”سلام پهلوون”
بخودم می‌آیم و از دیر سلام کردنم عذر خواهی می‌کنم و می‌گویم:” ببخشید حاج آقا، خیلی سرحال نیستم”
حسین آقا که انگار دلم را خوانده است، دست روی شانه‌هایم می‌گذارد و بغض می‌کند و آرام می‌گوید:” خدا بزرگ است سید”
بدون اینکه اشکهایم را بفهمد دستش را لمس می‌کنم و سرش را می‌بوسم و به سرعت می‌گویم:” با اجازه حاج آقا”

در مسیر چندبار به پلکان منزل خانه ای زمین گیر می‌شوم و سرم را روی دستهایم می‌گذارم و چمباتمه می‌زنم و قدری چشمانم تر می‌شود و دوباره راهم را می‌گیرم و می‌روم. اصلاً برایم فکر کردن به این اتفاق هم گران است.
بعد از چند بار نشست و برخاست می‌فهمم که اشتباه به خانه می‌روم و باید حتماً علی را ببینم. علی دوست دوران دبیرستانم و هم رزمم در شب‌های تاریک کردستان است. بعد از این همه انس، وجودش آرامم می‌کند.

درب منزلشان می‌رسم و آرام دستم را به سمت زنگ می‌برم و دوبار پشت سرهم فشارش می‌دهم. خودش است، در چارچوب در می‌ایستد و به هم زل می‌زنیم. تا آخر خط را از چشمان هم می‌خوانیم. بسمتش نرفته به سمتم می‌آید و در آغوشش می‌گیرم. صدای هق هق بلندمان برای هردو شیرین است و آراممان می‌کند.
-“دیر اومدی”
-“مسجدبودم و مشغول قرآن، مگه قرار داشتیم؟”

-“نه، می‌دونم که اینطور وقت‌ها باید سروکلت پیدا بشه”
-“آره علی، داعونم… داغون”

سرش را پایین می‌اندازد و دستی به ریش‌های جوگندمی‌اش می‌کشد و می‌گوید:” خدا بزرگه، خدا بزرگه”
می‌گویم:” بریم یه سر امامزاده؟”
سری به نشانه ی موافقت تکان می‌دهد و منتظرش می‌شوم آماده شود و راهی می‌شویم.

امامزاده علی اکبر خیلی ازمان دور نیست، شاید پیاده زودتر هم بشود بهش رسید. وضویی می‌سازیم و به داخل می‌رویم. معمولاً ساعت ۱۰ شب به بعد کسی به زیارت نمی‌آید و امامزاده خلوت و ساکت است. دستم قرآن می‌دهد و می‌گوید:
-” سوره ی فجر رو بخوونیم؟”
-” بخوون، می‌دونی که چند وقته صدای قرآنت رو نشنیدم؟”

-“چند وقته مگه؟”
-“دقیقا بعد از آن شبی که بالا پشت بوم یه خونه توی کردستان بودیم و نور ماه قرآنت رو روشن کرده بود و سوره ی فتح رو خوندی”

سری تکان می‌دهد که یادش آمده و شروع به خواندن سوره ی فجر می‌کند.

والفجر*ولیالٍ عشر*والشفع و الوتر*والّیل إذا یسر*…

همانطور که می‌خواند اشک بر روی گونه‌هایم به پایین می‌غلطد و انگار آبی بر روی آتشم می‌ریزند. تمام خاطرات شب‌های کردستان برایم زنده می‌شود، آرام می‌خواند:

یا أیتهاالنفس المطمئنه*إرجعی إلی ربک راضیهً مرضیهً*فأدخلی فی عبادی*وادخلی جنتی
دیگر نه من، علی هم دارد بلند بلند گریه می‌کند.

تا سحر برای هم از خاطرات می‌گوییم و خاطرات درگیری باساواک، درگیری‌های سر پخش اعلامیه‌های امام، دستگیری علی
اذان صبح را که می‌گویند بعد ازنماز بیرون از امامزاده از خستگی خوابمان می‌برد.

صدای بلندگوی امامزاده بیدارمان می‌کند. قرآن می‌خواند. بیدار می‌شوم و مات و مبهوت به علی نگاه می‌کنم که ظهر نشده است و قرآن گذاشته اند؟! سوره ی فجر را می‌خواند.

والفجر*ولیالٍ عشر*والشفع و الوتر*والّیل إذا یسر*…یا أیتهاالنفس المطمئنه*إرجعی إلی ربک راضیهً مرضیهً*فأدخلی فی عبادی*وادخلی جنتی

به علی نگاه می‌کنم و ناگهان فرو می‌ریزم. فریاد می‌زنم:” بی پدر شدیم علی…”
مات مانده است و می‌گوید:” إنّا لله و إنّا إلیه راجعون”


یک ستارهدو ستارهسه ستارهچهار ستارهپنج ستاره (امتیازی داده نشده)
Loading...

بازتاب

بازتاب URL برای این نوشته:
http://www.khanetab.ir/wp-trackback.php?p=675

ارسال دیدگاه