عیدانه ی کودکانه


آنقدر برایم شیرین است که نمی‌توانم بعد از بیاد آوردنش از درون برانگیخته نشوم. شیرینی‌های دوران تعطیلات و بازی‌های ما در خانه و باغ پدربزرگم ! باید چشیده باشی تا بفهمی‌که شیرینی بازی‌های کودکانه در باغ پرتقال و جست و گریخت‌ها در میان درختان و بازی‌های شیرین در کنار رودخانه و رفتن تا کنار دریا چقدر لذت بخش است.

 اصلاً پیدا کردن لاک پشت در زمین برنجی و بازی کردن با اردک و جوجه‌ها و خشمگین شدن خروس و مرغ‌ها لذتی دارد که نگو و نپرس ! یا شاید باید شیرینی غذا دادن به جماعت مرغ و خروس‌ها را درک کرد تا بهره ای از تعطیلاتت برده باشی !

یادش بخیر، تعطیلات ِ بچگی‌هایِ ما حال و هوای دیگری داشت. یکی دو روز قبل از سال تحویل که می‌شد بار سفر را به سمت خانه ی آقاجونم در شمال می‌بستیم. آنجا چند خانواده باهم در کنار آقاجون و مامان جونم بودیم. یکی دو روز مانده بود که سال تحویل شود. همیشه دوست داشتیم که سال تحویل را در کنارشان و دورهم باشیم. معمولاً عموها بودند که بعضاً هم بچه‌هاشان عروس و داماد شده بودند و آن‌ها با هم می‌آمدند. بهرحال جمع صمیمی‌و دوست داشتنی ای می‌شد که انواع و اقسام سلیقه‌ها را در خودش جای می‌داد. روز سال تحویل که می‌شد همه جنب و جوش خاصی درونشان درست می‌شد و هرکس می‌دوید که باری را برای سفره هفت سین بردارد. سفره خوبی می‌شد که هرکس یک اثری در آن بجای گذاشته بود. تا لحظه ی سال تحویل می‌شد همه بهم تبریک می‌گفتند و یک دیده بوسی مجدد می‌کردند. اینجا بود که لحظه ی حساس ماجرا شروع می‌شد. عیدی‌های بزرگتر‌ها بود که کوچکترها را مورد عنایت قرار می‌داد. اول از همه می‌رفتیم سراغ آقاجونم که لای قرآن را باز می‌کرد و به هرکسی متناسب با جایگاهش درخانواده عیدی می‌داد. معمولاً عیدی عروس‌های خانواده از همه بیشتر بود. بعد هم نوه‌ها و بعد هم پسرها. یکی از بهترین موقعیت‌ها برای نوه‌ها بود که عیدی‌های درشت را صید کنند. می‌رفتیم سراغ عموها و آن‌ها هم که آماده بودند، حسابی از خجالت برادرزاده‌ها در می‌آمدند. خلاصه یک جیب پر پول برای ما نوه‌های موقعیت سنج (!) درست می‌شد. از شیرینی خوردن و آجیل خوردن که چیزی کم نمی‌گذاشتیم، بهرحال نوه بودیم و همه هم هوای مان را حسابی داشتند.

روز اول و دوم عید که می‌گذشت و کم کم از آب و تاب عید دیدنی‌ها کم می‌شد ما بودیم و باغ و زمین کشاورزی ! یعنی اینطور بگویم که اگر فشار بزرگترها نبود، برای ناهار هم خانه نمی‌آمدیم. رودخانه و دریا که عالم دیگری برایمان داشت. پاچه‌ها  را بالا می‌زدیم و می‌رفتیم وسط رودخانه و جالب تر اینجا بود که هرلحظه هم از مارهای آبی استرس داشتیم ولی استرس‌هایش نیز شیرین بود و یک جورهایی برای عالم بچگی مان شیرین می‌نمود. هر از گاهی عمو و پدر را را راضی می‌کردیم که به دریا برویم. دریا چقدر برایمان شیرین بود. از موج بازی‌های آن گرفته تا شن بازی‌های کنار ساحل و پیداکردن سنگ‌های زیبای ساحل، تنقلات کنار دریا که مزه اش هنوز زیر زبانمان است. از بازی در باغ و طبیعت که خسته می‌شدیم تازه شروع بازی‌ها و تو سر و کله زدن‌هایمان داخل خانه شروع می‌شد. با پسرعموها و برادر‌ها می‌نشستیم و یک بازی مهیج به نام “روپولی” بازی می‌کردیم. اینقدر این بازی و ماجراجویی در آن برای ما شیرین بود که یادم نمی‌آید در دوران بچگی لحظه ای از بازی کردنش اشباع شده باشم. بغیر از بازی‌های داخل خانه، یک عنصر دیگر که ما را کنار هم شاد می‌کرد کارتون‌های تلویزیون بود که یعنی برایمان محشری بود!

خلاصه در تعطیلات حسابی از شرمندگی خودمان بیرون می‌آمدیم و تمام خلاء‌های هیاهوی شهر و محدودیت آپارتمان را جبران می‌کردیم. آن روزهای زیبا را دوست دارم و دوست دارم بازهم آقاجون و مامان جونم باشند و درکنارشان سال جدید را شروع کنم.

سال جدید و خوبی را برایتان بهمراه عمل به تکلیف و عشق ورزیدن به تکلیف، از خداوند طلب می‌کنم.
سال نو مبارک


یک ستارهدو ستارهسه ستارهچهار ستارهپنج ستاره (1 امتیاز, میانگین: 5٫00 از 5)
Loading...

بازتاب

بازتاب URL برای این نوشته:
http://www.khanetab.ir/wp-trackback.php?p=334

ارسال دیدگاه