ارسال های قرار گرفته در خاطرات

۱۳ مرداد ۱۳۹۱ - ۲۳:۴۳

ذوق می‌کنم و می‌خندم

مجبور می‌شوم که از مجلس خارج شوم، همان دور و اطراف پسر بچه ای شیرین که نگاهی جدی دارد از من می‌پرسد: “نماز خونه کجاست؟” برمی‌گردم و لبخندی بهش می‌زنم و می‌گویم: “اون طرف پشت اون ساختمون‌ها” می‌گوید: “دوره؟” پاسخ می‌دهم: “آره تنها نمی‌تونی بری” می‌رود و باز برمی‌گردد و می‌گوید: “می‌تونی من رو ببری […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۷ تیر ۱۳۹۱ - ۲۲:۵۹

نیمه ی شعبان و کربلای دوسال گذشته

تقریباً به تاریخ قمری دوسال گذشته بود که در حرم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام در شب نیمه ی شعبان کنار مردی عراقی نشسته بودم. کم کم که باب صحبت باز می‌شود کمی‌از همدیگر می‌پرسیم. او اهل بصره است و بهمراه خانواده اش از بصره چندین روز پیاده تا کربلا آمده بود و من هم […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۲۷ اسفند ۱۳۹۰ - ۱۶:۳۶

عیدانه ی کودکانه

آنقدر برایم شیرین است که نمی‌توانم بعد از بیاد آوردنش از درون برانگیخته نشوم. شیرینی‌های دوران تعطیلات و بازی‌های ما در خانه و باغ پدربزرگم ! باید چشیده باشی تا بفهمی‌که شیرینی بازی‌های کودکانه در باغ پرتقال و جست و گریخت‌ها در میان درختان و بازی‌های شیرین در کنار رودخانه و رفتن تا کنار دریا […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۲۸ بهمن ۱۳۹۰ - ۲۱:۳۶

بچه تر که بودم

یادم میاد بچه تر از اینها که بودم ، شاید کلاس سوم دبستان و آن حدود ، یک روزی که احساس خوبی بهم دست داد و فکر کردم که حرف‌هایی را برای نوشتن دارم که نمی‌تونم بیخیال آن‌ها بشوم دست بقلم شدم و شروع کردم به داستان نوشتن و بعد از آن هم کلی ذوق […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...
|