ارسال های قرار گرفته در داستان

۱۸ خرداد ۱۳۹۱ - ۱۵:۵۰

آن شبِ مهتابی

اصلاً حالم خوش نیست، یعنی می‌خواهم مثل آتشفشانی فوران کنم و نعره و فریاد بزنم، اصلاً دوست دارم آنقدر سرم را به دیوار بکوبم که چیزی ازش باقی نماند. سینه ام تنگ است و قلبم سخت درونش را به بیرون می‌فرستد. چشم‌هایم کم سو شده اند و تقریباً همه چیز سیاه شده است برایم. آنشب […]

» باقی این نوشته را بخوانید ...
|